الملا فتح الله الكاشاني

19

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

* ( هذا ) * به اين كار كه كرده‌اند و رنجى كه به تو رسانيده‌اند * ( وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ ) * و حال آنكه ايشان ندانند كه تويى به جهت علوشان و رفعة مكان تو و اين در حينى بود كه به جهت غلا و قحطى غله به خدمت او آمدند و او را نشناختند كه وَهُمْ لَه مُنْكِرُونَ چنان كه مبين شود انشاء اللَّه تعالى و گويند * ( وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ ) * متصل است ب * ( أَوْحَيْنا ) * يعنى وحى كرديم بيوسف در حالتى كه برادران نميدانستند كه ما وحى به او فرستاده‌ايم و چون جبرئيل خواست كه بمقام خود رود مقربى از حضرت عزت در رسيد كه اى جبرئيل دو سه روزى در تك چاه قرار گير و سر يوسف در كنار گير كه غريب است و تنها از يار و ديار خود دور افتاده و دل بر كربة غربت و حرقت فرقت نهاده آورده‌اند كه فرزندان يعقوب آن شب بكنعان نرفتند يعقوب همه روزه بانتظار يوسف در زير شجرة الوداع نشسته بود و با خواهر يوسف سخن شوق در پيوسته نماز شام در آمد و اثر آمدن فرزندان پيدا نشد دود از نهاد يعقوب بر آمده گفت اى دينا برادرانت را چه شد كه دير آمدند و سبب چيست كه ماه رخسار يوسف از مطلع وصال طالع نميشود و شمع جمالش چرا كلبهء تاريك فراق را بلوامع انوار خود روشنى نميبخشد اى دختر از تخيل مفارقت يوسف و تصور مهاجرت او آتش حسرت در التهاب آمد و سفينه قرار و آرام در گرداب اضطراب افتاده دينا پدر را تسلى ميداد و انواع سببها و عذرها ترتيب ميكرد القصه يعقوب شب هم آنجا بسر برده و بامداد بر پشتهء بلند كه بر آن صحرا مشرف بود بنشست و دختر را نزد خود بنشاند و ديده را بر راه فرزندان نهاد و فرزندان آن شب در سر رمه بودند و خواب بر ايشان غلبه كرد يهودا در خواب نميشد چون ديد كه برادران در خوابند فرصت غنيمت يافته پنهان بر سر چاه شتافت و آواز داد كه اخى يوسف اى برادر من يوسف أ حي انت ام ميت آيا تو زندهء در اين چاه يا مرده يوسف گفت تو كيستى از حال بيچارگان ميپرسى از غريبان و بىكسان ياد ميكنى گفت منم برادر تو يهودا اى برادر با جان برابر حال تو چيست يوسف گريان شد گفت اى بردار چون باشد حال كسى كه از كنار مهر پدر جدا بود و در تك چاه در صدد فوت و فنا بود نه مونسى و نه همدمى و نه غمگسارى نه در روى زمين از زندگان و نه در زير زمين از رفتگانم يهودا از درد دل يوسف در خروش آمد و برخوردى و غريبى و تنهايى و بيكسى او بسيار گريست يوسف از قعر چاه آواز داده كه اى برادر وقت وصيت است نه هنگام تعزيت يهودا گفت چه وصيت دارى يوسف آواز داد كه وصيت من آنست كه چون نماز شام با برادران به خانه رسيديد از بى كسى من برانديشيد و در وقت طعام خوردن از گرسنگى من ياد آوريد و بامداد چون سر از بالين بر داشته و جامه پوشيد از برهنگى من فراموش نكنيد و در وقت شادى با جمعيت كه با هم گفتگو كنيد تنهايى و پريشانى مرا بر خاطر گذرانيد يهودا از سوز اين وصيت خروش بر كشيد و او مردى بلند آواز بود آواز او به گوش برادران رسيد برجستند و بر اثر آن آواز روان شدند چون آنجا رسيدند ديدند كه